روزهای رنگی من
به نام خدا
 

گزارشگر میگه دخترم موقع زلزله کجا بودی؟ میگه با مادرم نشسته بودیم جلوی تلوزیون . یکهو زمین لرزه شد ، خواستیم بریم بیرون ، سقف خونه ریخت من ماندم اینور ، مادرم اونور ، تیرآهن افتاد روی مادرم ...

مادرم مــــــرد ...  و ضجه زد ! گزارشگر خشکش میزنه . قلبم از جا کنده میشه ، بلند میگم ای وااای و فقط دارم گریه می کنم . مامان اعصابش خورد میشه از دستم ، تلوزیونو خاموش می کنه .

من از تمام شدن متنفرم ای خدااااا ، مطمئنم سرنوشت ۱۸۰ درجه عوض شده ی یک ساله و چندین ساله ی این دخترک رو دیشب خودت نوشتی و تو برای بنده هات بد نمی خوای ولی خودت می دونی ما چقدر ضعیفیمو تحملمون کمه . خودت صبر بده به اونایی همه ی امیدهاشونو یک شبه از دست دادند .  

عزیز از دست نداده باشی هیچ وقت نمی فهمی مردن چقدر تلخه و تنفر از کلمه ی مرگ یعنی چی .

عزیز از دست داده باشی هم نمی فهمی از دست دادن مادری که چند دقیقه پیش با تو تلوزیون میدید و حالا زیر آواره یعنی چی . من هم نمی فهمم . فقط دارم گریه می کنمو از خدا برای همه ی بازمانده ها صبر میخوامو دعاشون می کنم .

از دیروز ۱۵۰ یا ۲۰۰ تایی پس لرزه بوده که می تونم بگم تک تکشو حس کردم . حس کردن قدرت خدا لذت بخشه ، حتی زلزله های اصلی رو دوست داشتم ، یاد تعبیر خدا از زمین به گهواره افتادم و اینکه آرامش این گهواره هر آن ممکنه از بین بره ، طبیعت رو با همه ی خشونتش دوست دارم ، اما دل به درد میاد از اتفاقات بعدش ... از تپش قلب بچه ها ، از لب های کبود مادرها ، از نگاه سرد جوونها ، از بی توانی پیرها ...

زلزله یه امر طبیعیه ، هیچ وقت ازش نترسیدم . ولی از تنهایی ، از رفتن ، از تمام شدن می ترسم .

خدایا مصلحت خودته هر چی که هست ، ولی تنها نذار اونهایی که حالا واقعا هیچ چیزی جز تو ندارند .

رسم این مملکت رو میشناسی که دو روز به حال هم گریه می کنیمو فردا همه چیز یادمون میره ، ولی تو از یاد نبر بی پناه هارو .

دم صدا و سیمای کشور گلستانمون گرم که چقدر افتضاح این خبر رو انعکاس داد . کفرم میگیره وقتی از دوستهای غیر آذریم اس ام اس می گیرم که " چیزی شده؟ "

برای دوستان ورزشکارمون که واقعا خوشحالمون کردن آرزوی موفقیت دارم . دل همه رو شاد کردن . نشون دادن افتخارآفرین های مملکتمون خیلی به آدم امید میده . ولی یک دیروزو امروز نشون دادن هم وطنهای نیازمند کمکمون واجب تر از منزل و کوچه ی پر از آدم ورزشکارها و اتفاقات سوریه و مغرب بود . اگه شبکه ی استانی خودمون نبود ما خودمونم از حال هم استانی هامون بی خبر بودیم !

ما خوبیم ، همه چی سر جاشه هرچند کل زندگیمون یک جا تکون خورد، تنها تلفاتی که دادیم یه تابلوی روی دیوار بود که افتاده شکسته اونم چون زیاد محکم نبود . حتی وسایل توی بوفه هم جابجا نشدن ! ولی بند دلمون پاره شده و با دیدن هم استانی هامون محاله گره بخوره .

فقط توکل به خدا .

دعا کنید .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوستان خیلی معذرت می خوام برای یک باره رفتنم .

از دنیای مجازی بریده ام . از دنیای حقیقی هم دل خوشی ندارم ولی نمیشه به این راحتی از دنیای حقیقی برید . مجازی رو کات می کنم یک مدت . حقیقی سامان پیدا کرد مجازی رو دوباره از سر میگیرم . نشد، خداحافظ همتون . بدی دیدید حلالم کنید . اگر مطلبی نوشته م که به سببش کسی ناراحت شده معذرت میخوام .

التماس دعا تو این روزها .

یا حق  ...

 

 

[ یکشنبه بیست و دوم مرداد 1391 ] [ 20:6 ] [ رویــا ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگم

جایی برای نوشتن از روزهای رنگی زندگیم . گاهی تیره گاهی روشن
آرشيو مطالبم
امکانات وبم
ایران رمان